گروه زبان و ادبیات فارسی آذربایجان شرقی

آثار همکاران

به نام حدا

سلامی به " حیدر بابایه سلام "

مجید واعظی ، مدرس دانشگاه ،

Email: m.vaezi@yahoo.com

نگاهی گذرا به ساخت زبانی و اجتماعی منظومهً حیدر بابایه سلام

 

  اینجا دریچه ای هست که با زیور عریانی هایش ما را گاهگاهی از تصرف در ازدحام ها زیستن و در چهارچوب گسست آبادهای گنگ و گرفته ، پوسیدن می رباید . دریچه ای روبه روزگاری غریب اما آشنا . رو به مسیر نگاههایی که پلی بر گذر تپش و گرمی جانها به هم بودند . رو به رخسارهایی سوخته که صورتک به رونداشتند . به کوچه هایی کج و کوله که وزن سنگین کج روی را بر گرده ی خویش راه ندادند . به خانه هایی تاریک و دود گرفته با سقفهایی کوتاه که دلهای بی زنگار و جانهای روشن و سرافراز پروردند .

  دیر گاهی است که در این کرانها از زنگ آن کاروانها نشانی نیست . کاروان روح و صفای دهی غنوده در دامن زیباییها ، فراغبالیها و زنده بودن در عمق فراموشیها . اما نبض راه را از سطرهای توای منظومه ی حیات می شنوم ؛ می بینم که سبز و مصفای بهارانی و توفنده و سفید زمستانها . اگر دره و کوه آبادی امروز از خوف تبرها و نیش اره ها آکنده است ، دستان تو از آن بیشه و جنگل دور ، دامن دامن بذر در آفاق مکتبها و خواندنها پراکنده اند . اگر از دفن راههای گام فرسود آبادی زیر گرد و غبار گذر ماشینها و خار خار و تبخال زباله های روییده در لبهای این گورها گرفته و ملول میشویم ، با سلامی به منظومه ی شیرین و آبدار حیدر بابایه سلام ، آهنگ نفسهای رهروان و زیر و بم گامهای سواران و نجوای سایه سار خنک و دلگشای بید کنار جاده ی ده و غوغای شاد و طناز کودکان بازیگوش کوچه ها را از لهجه ی نرم و با صفای سطرهای شعر این منظومه می خوانیم و نوش می کنیم . کیست که از نفس های پر خروس سحرگاهان این منظومه ، قصه ی شکفتن عاطفه ها و مهر را نخواند و در انتهای ترمه ی دشت و کوهپایه ی آن ، توقیع و امضای سر گذشتها و بازیهای شیرین کودکی و عشق ها و دمسازیهای رنگین

 

1

جوانی را نداند ؟

  کوه حیدر بابا یک واقعیت بیرون است با هر آنچه پنجه ی آفرینشش از سنگ و خاک و گیاهان ریخته است . کوهی نه بزرگ و نه بلند . اما دیدیم که به دانه های جاودانه و جادوانه ی باز آفرینی واقعّیت ، دام افسونگرعنقا* شده است . ما به خود می بالیم که همزبان و همراز این منظومه ی عظیم هستیم . و در این مقال ، نگاهی ریخت شناسانه به مفهوم گشتالتی آن به این اثر می افکنیم

  زبان این منظومه در عین استحکام ، ایجاز و استواری لفظی ، گره خوردگی عجیبی با زبان و سخن توده های مردم هر چه شهری و روستایی است دارد . این زبان با همسویی و یگانه شدن معنی ها ، بی آنکه تن به اشکال فرسایشی و مستعمل بدهد در خدمت معنی های ساده و در عین حال عمیق و ممتنع در می آید . از یک منظر و افق زیبایی شناختی ، شعر حاضر را "چونان هدفی در خود و نه ابزاری جهت ارتباط " می یابیم و در افق دیگر، محتوا را در کنار زبان ، نو آیین و بدیع می بینیم . و این امر شاید یکی از اعجازهای بزرگ این شعر باشد . چه ، یک مخاطب امروز شهری و در آمیخته با جریانها ی مدرنیسم چنان نشاطی از کارکرد های زبانی این شعر و تصویر گری روستای صد سال پیش می برد که یک پیر عامی روستا نشین .

  در ادبیات ایران که خود از شاخص ترین ادبیات های جهان است ، این بعد زیبایی شناختی را در کمتراثری می توان یافت . از این لحاظ شاید گلستان سعدی را در زبان فارسی ، بتوان با این اثر مقایسه کرد . از آن است که اثر مذکور را باید حادثه ای تکرار ناپذیر خواند ، و جایگاهش را در طارم بالای تاریخ هنر جست .

   ازدیگر سو ویرانی زبان معیار و قالب شکنی که شیوه ی متعارف برخی از شاعران از جمله سهراب سپهری است ، در این اثر بسیار کمرنگ است . مثلا" در توصیفی که سهراب از یک کوچه باغ دارد و یا در پی بیان مفهومی انتزاعی است ، با نیرو دادن به کارکردهای ادبی زبان و چنگ انداختن و ویران ساختن فرم طبیعی به سرودن دست می یازد . از اینرو غالباً واژه ها مفاهیمی یکسر تازه می یابند . و یاکل ساختار یک شعر مفهومی مجّرد ، کنایی و

 

*اشاره به مصرعی از استاد شهریار : من کیچیک بیر داغی سر منزل عنقا الدیم

2

سمبولیستی می یابد . نظیر قطعه های " مسافر " و " صدای پای آب " و ... یا قاصدک اخوان و بسیاری از قطعات نیما . حال آنکه تصویرها و غالب بیان استاد شهریار در این منظومه با اندام ساده و رئالیستی خود عیان می شود تا

از راه دلالتهای فرا زبانی و ساختار شکن . آخر ، شاعر در این اثر نه در بند رنگ ادبی کلام است و نه در بند

پرورش ایدئولوژی خاص . و آرایه ها نیز غالباً بی صدا و رؤیاوار در بیتها حضور می یابند . آمدن لفظ " حیدر بابا " در آغاز بسیاری از بندها گواه این سخن است ؛ یعنی  مجاز مرسل برای یک ناظر همیشه و تغییر ناپذیر بر محیط دگرگون شده و کاروانهای گذرای انسانها . و در کل همدوش و همنوا و همدرد شاعر .

  اما زبان زیستی و به اعتباری زبان همدلی خود دیگر است ؛ زبانی که منظری و لطفی خاص دارد . این زبان با توده ها پژواک با جان مخاطبانی پیوند دارد که بر سنگ و خاک آبادی خشکناب یا آبادیهایی از این دست ، گوش خوابانده و با باد و باران دشت و دمن و کوچه های ده ، همراه و همسفر دیر سال بوده اند . آفاق این منظومه اگر چه تا مرزهای جغرافیای انسانی گسترده است اما آنانکه از هوا و روح و هستی ده زنده اند و از خاطرات زیستن در آبادیهایی از جنس  خشکناب آکنده ،حیدر بابا را سر خوشانه و مستسقیانه می نوشند . غالب بندهای این منظومه ، تجلی و تجسم زندگی خاص روستایی با تمام رنگها و نمود گارهای آن است . آنکه به هزار ریشه با جان خاکیان آبادیهای کوهپایه پیوند دارد ، نرمای آهنگ شکفتن ها و رستنهای "نوروز گلی " و " بولاغ اوتی " حیدر بابا را حس می کند . آنکه عابر شب آبادیهای دهه ها سال پیش آذربایجان بوده ، خوب می داند که آبتنی مهتاب بی نقاب در سیلاب بیتها چه صفایی دارد . باید ضرباهنگ پاهای کودکان ده در باغهای مهربان را در گوش جان داشته باشی تا در آن بند معروف ، تصویر زیبای سیب و بهْ انداختن را چون کندوی کوهستانها نوش کنی .

  منظومه ی حیدر بابایه سلام روایت نو ستالژیک و غم غربت شاعر است که با ساختار عینی و طرح برون گرا شکل می گیرد . زمان منظومه نیز بر خلاف منظومه هایی چون " سهندیه " و " هذیان دل " استاد ، زمان تقویمی و زیستی است و جهان شعر جهان عینی . کمتر اثری از زمان نمادین و کیهانی در آن پیدا می شود . او چون نقاشان امپرسیونیست که طرحی بدیع از زندگی رنگها و سیلان و رقص نور می ریزند ، نیرومندترین احساس را از

 

3

تصویرگری طبیعت با صفای دهکده و دوران طلایی کودکی ارائه می دهد .

  می دانیم که در ساختارشناسی ونقد هرمونوتیک ،  تاًویل پذیری و عمق و وسعت شعر از یک سو و ویرانی زبان معیار و قالب شکنی در آن از سوی دیگر ، دو عنصر مهم و ساختار بنیادین شعرند . از فرایند قالب شکنی و ویرانی زبان معیار پیش از این سخن رفت . اما از لحاظ برخورد شاعر با مقوله و عنصر تاًویل پذیری و تجّلی معانی ضمنی باید گفت که سخن در این منظومه پیش از آنکه از گستردگی افقهای معنایی آب بخورد ،بالایه هایی از تصویرها و تاًثیرات عاطفی چون نقاشی های سبک اکسپرسیونیستی نمایان می شود . این تصاویر و تاًثیرها از زمینه هایی چون وزن ، موازنه ی آواها ، روابط همنشینی واژه ها ، چینش قوافی ، هماهنگی با روح زبان و احساس روان جمعی ، توان بالای افعال ترکی  ، چنگ بردن شاعر در تخیل و عاطفه ی خواننده و در یک کلام حضور فرا تعریف و توصیف یک " آن " به تعبیر حافظ به گهر می نشیند . اینجاست که چون شعرهای فاخر و دوران ساز و تکرار ناپذیر ، از منظر انعکاس زیبائیها ، نه قابل ترجمه و برگردان نظمی به زبان دیگر است و نه قابل تقلید و پیروی . تا بدانجا که بر حیدر بابای دوم خود استاد نیز در مقایسه با منظومه ی اول ، حرفی بکار است . بنابراین باید طومار نظیره هایی را که شاعران مقلّد ساخته اند در برابر تجلی عظیم این هنر ، برچید .

  منظومه ی حاضر حاصل دورانیست که حد غالب شاعران و نویسندگان ما چه مکتبی و چه فرا مکتبی با فراز و فرودهایی ، روایتگر رنج ها و ستمدیدگی طبقات محروم و بویژه روستائیان درمانده بودند . روزگاری که " گیله مرد " بزرگ علوی آفریده می شود . " کار شب پای " نیما شکل می گیرد . داستانهای فقر نشان و به عبارتی رنج نامه های صادق هدایت ، صادق چوبک ، ساعدی و .. خلق می شود .(1)  در این کشاکش آفرینشهای اقلیمی و رنج بار و به تعبیری رئالیسم سوسیالیستی  ، دو شاعر بزرگ ، سهراب سپهری و بویژه شاعر دوران ساز ، استاد شهریار ، ساز تنهایی و جدایی خود را می نوازند . سهراب ، غرق در عرفان طبیعت مدار و مشرق نگرش و شهریار گرم در عواطف هنری ، تجربه های زبانی و تصویر آفرینی هایش از روستا و فضاهایی از این دست .

  فضاسازیها ، تصویر گریها و توصیفهایی که شاعران بزرگ همعصر شهریار از جمله بهار و نیما یوشیج ، غالباً از

 

4

طبیعت زیبا ، دوره ی فراغبالی و از لحظه های عاطفی و ناب خویش دارند در عین بیان نمادگرا و توفنده و گیرا ،

به نرمی ، سر زندگی و عاطفه باری شعر شهریار نیستند . به عنوان نمونه ، داریوش آشوری درباره ی نیما می گوید : " طبیعتی که نیما وصف می کند ، طبیعت وحشی و جنگلی و کوهستانی مازندران است . و نیز زبانی که برای وصف بکار می گیرد زبانی گران آهنگ و درشت و پر ابهام است .(2)

  به نظر نگارنده آنچه مایه ی شور ، عاطفه و تخیل نرم در شعر شهریار است ، جدا از مقوله طبع و قریحه ی سترگ شاعر ، حضور تیپهای انسانی و بیان در اماتیک و تعلق خاطر استاد بدان بودن ها و تپیدنها ، فارغ از شدن های ساختگی و در آویختن هاست . به عبارت دیگر ، منظومه ی حیدر بابا سرشار از حضور شخصیتهای عاطفی پیرامون ضریح زیبایی ، عاطفه و مهر و معبد فراغ بالی است و حتی در شعر هذیان دل که ساختاری بسیار نزدیک به منظومه ی حاضر دارد از این تیپهای محبوب فراوان است . با این تفاوت که هذیان دل را قهرمانان تاریخی و اساطیری ، رنگ و بویی خاص می دهند و داستان واره های فشرده و به شیوه ی هایکوها خلق می کنند . و منظومه حیدر بابا را احیای خاطرات کودکی و باز آفرینی خنکای بی آشوب عصر سنت با تصویر سازی های بدیع و گاه داستانوار . از این رهگذر است که اقبال عام به حیدر بابا از همه ی شعرهای استاد شهریار بیشتر است .

  نمونه هایی از داستانواره های این منظومه

شال ایستدیم من ده ائوده آغلادیم

بیر شال آلیب تئز بلیمه باغلادیم

غلام گیله قاچیب شالی سالّادیم

فاطمه خالا منه جوراب باغلادی

خان ننه می یادا صالیب آغلادی

***

 

5

یومورتانی گویچک ، گوللو بویاردیق

چاققیشدیریب صینانلارین صویاردیق

اویناماقدان بیرجه مگر دویاردیق

علی منه یاشیل آشیق وئرردی

ایرضا منه نوروز گولو دره ردی

***

  نمونه ای از داستانواره های هذیان دل

سارا گل و ماه کوهپایه                                      در خانه ی زین عروس می رفت

سیلش بر بود و اژدهایی                                    تند و خشن و عبوس می رفت

گلدسته بر آب و شیون خلق                                 بر گنبد آبنوس می رفت

                                 سارا تو شدی عروس دریا

***

پروانه چو برگ گل نگارین                            از بوسه ی گل چه شهد کام است

چون شیشه و می خطا کند چشم                     پروانه کدام و گل کدام است

چندین نسزد ستم به معشوق                          یک بوسه و کار گل تمام است

                                  تا شمع کی انتقام گیرد

6

  بسیاری از شاعران بزرگ معاصر برای رسیدن به انسان و ارزشهای اخلاقی و آرمانی خویش ، اغلب سر آن داشته اند که از حضور نوع انسان و بر ساخته ها و نهادهای اجتماعی او دور شوند . چه ، ارزشهای مطلق و انسانی را بیش از هر چیز دیگر ، لگد مال نوع انسان ، طبقه یا نظامات اجتماعی خاص دانسته اند و در این راه دنبال عالمی دیگر و آدمی دیگر بوده اند . بهار خطاب به آرمان خویش که تجّسد و تجّسم آن ، کوه دماوند است گوید :

تا وارهی از دم ستوران                                    وین مردم نحس دیو مانند

با دیو سپهر بسته پیمان                                    با اختر سعد کرده پیوند

و آنگاه که فروغ فرخزاد از " نهایت شب " حرف می زند و خاک ، در اثرش ، مردگان انسانی را به خود نمی پذیرد و چهار زندان شاملو با نقبهایش ساخته می شود و اینکه سزاواران آرمانشهر او انگشت شمار انسانهای دل به دریا افکن و به پای دارنده ی آتشهایند و شاعر بزرگ دیگر ، اخوان ثالث در فرجام کار هنری خویش ، غبار از صفات زمان فرسود تاریخ ایران بر می گیرد و نا کجا آباد خود را در تاریخ و امشا سپندان و ایران گرایی می بیند ،در این هنگامه ها ، آرمانهای استاد شهریار را به دور از دوران خویش و به دور از این انسان نمی یابیم . از منظر هستی شناسی ، آرمانشهر او دریک منزلی زمان خود و در فرصت یک رجعت کوتاه آفاقی است به دوره ی کودکی و فراغبالی ، یا جامعه ای با نهادهای معنوی و ارزشهای سنتی که صداهایی چون صدای موًذن ، چاووش زائران ، ساز عاشق آذری را می توان طنین باور دینی و فرهنگ شاد باشی ، صفا و معنویت جامعه در ذهن شاعر و گوش خاطره های روستا دانست . زمان و مکانی که در آن ، هم بهره ی جان محفوظ است وهم بهره ی تن . این است مدینه ی آرمانی شاعر . یرواند آبراهامیان ، مورخ معروف ، در کتاب تاریخ ایران مدرن به نقل از یک ایرانگرد انگلیسی ، دوران ماقبل مدرنیسم در ایران را که در مقوله ما زمان حاکم بر خاطرات کودکی شاعر و مصادیق توصیفات حیدرباباست ، چنین وصف میکند :

  در ایران هیچ شهری در کار نیست ، بنابراین زاغه نشینی هم وجود ندارد . هیچ صنعت مبتنی بر نیروی بخار هم به چشم نمی خورد ، بنابراین هیچ یک از قیود مکانیکی که بایکنواختی خود ، مغز را خسته قلب ها را تشنه و جسم و جان را فرسوده می کند وجود ندارد . گاز و برقی هم در دسترس نیست . اما آیا

7

درخشش و شعله ی چراغ های نفتی یا روغنی خوشایند نیست ؟ (3 )

  استاد شهریار ، پیراهن روشنفکری زمان به تن نمی کند یا دست کم ، قامت و بالای او با تشریف زره آسا و گبرین سیاست و پیوستن به جریانها و حرکتهای اجتماعی نمی خواند . اما در عین حال خاطره ی هر بیتی تازیانه ی نقدی است برگرده ی زندگی و روزگار جافی شاعر بدون نشانه گیری نظام و طبقه ای خاص . او در شعر خویش دوست دارد به حریم سادگی ها و صفاهای کهن به دور از ازدحام مدرنیسم و جریانهای دگرگون ساز پناه ببرد  که این امر مسبوق بر ساده اندیشی و ساده دوستی شاعر است . مطلع سودای استاد ، نگاه تشبیب آسا و تغزل وار به منظومه است . چه ، نخستین اشعه های متن با بهار ، رستاخیز طبیعت ، رعد و باران و جاری شدن سیل و صف تماشائیان زیبا بدان آغاز می شود .

  کار شاعر در این اثر یک حرکت مسیحایی است ، بدان معنی که برای رسیدن به ملکوت آسمان ، باید به دوره ی کودکی و سادگی برگردد . در ضمن این سیر معنوی ، شاعر با سیاحت در اقلیم خاطره ها ، اندوه غربت را از دل می زداید . باید توجه داشت که بار خاطر شاعر پیش از آنکه از گسست از اصل بهشتی خود باشد از گذر ایام است و دوران فراغبالی .  به دیگر سخن ، خاطرات کودکی شاعر ، تداعی گر دو بهشت است : بهشت جامعه سنتی ، بی آشوب ، ساده و آرام که نسل پیران امروز شاهد آن زمانها بوده اند و برای نسلهای امروز ، تصور آن بسیار دشواراست .  و دیگری همان بهشت دوران بی خیالی کودکی که برای نمونه ، داستایوسکی در رمان برادران کارامازوف تعبیری خوش از این دوران را از زبان شخصیت مهم رمان خود ایلیوشا بدست می دهد :

   برای زندگی آینده ، هیچ چیز بالاتر و قوی تر و سالمتر و خوبتر از خاطرهً خوب نیست . بخصوص خاطرهً دوران کودکی و خاطرهً خانه . دیگران دربارهً تربیت حرفهای زیادی به شما می گویند . اما خاطره های خوب و مقدس که از دوران کودکی مانده باشد شاید بهترین تربیت باشد . اگر کسی مقدار زیادی از چنان خاطرات را با خود داشته باشد تا پایان عمر در امان خواهد ماند .( 4)

  از آن است که خشم و خروشی از خود نشان نمی دهد ، شورش نمی کند و به موج ها و جریانهای تحول آفرین زودگذر و سیلاب آسا نمی پیوندد . در این منظومه ، مشت او به گونه ی برجسته و انکار آمیز اما محتاط ، دوبار

8

گره می خورد : نخست دربرابر اغواگری های شیطان که انسان را از بهشت دلخوشی ها و بی خبری ها به هاویه ی

رنج ها و مسئولیت های زهر آسا می کشاند و دیگر بار در برابر رقم سرنوشت و زندان دنیا که غذای روح انسان را از خون می سازد و اینکه در این زندان ، انسان را یارای آن نیست که در برابر توفندگی بر ساخته ها و فرعونیّت تمدن ، نگهبان لاله های عمر و فراغت روح خویش باشد . گر چه این اعتراض و عصیان نه طعم تلخ و زهر آسای خیامی دارد و نه راههایش ادامه ی خود را در تاریکی فلسفه و هنر کافکایی که وحشت ازلی انسان بودن را می نماید گم می کند . استاد در نگاه خویش به اجتماع و انسان امروز ، دریغاگو و نگران فروریختن تکیه گاههای سنتّی و شکاف در روح و عاطفه ی جمعی و اخلاقی است . آنگونه که سهراب سپهری از منظری  دیگر ، نگران گل آلود شدن آبهاست و در پی ساختن قایقی برای گذراز این شهر غریب . به دیگر سخن ، استاد شهریار جان آدمی را در برابر شمشیر دو لبه ی مستحیل شدن در ازدحام و پریشانی و گناه بزرگسالی از طرفی و قرار گرفتن در جریان افسون گر مدرنیسم و شقه شقه شدن هستی یکپارچه اش  از طرف دیگر نشان می دهد .  

  بی شک در این مقال اندک و با وسع ناچیز نگارنده ، مجال پرداختن به جوانب گوناگون بویژه نکته های جامعه شناختی منظومه ی حیدر بابایه سلام نیست . نکته هایی چون نظامات اجتماعی و معیشتی ده ، روحیّات و مذهب مردم ، زبان و لهجه و ...

  در یک جمع بندی کلی می توان گفت که استاد اگر چه وامدار تعهّداجتماعی خاصی است که پیش از این اشاره هایی کوتاه بدان شد ، اما نوع برخورد شاعر با اشیا و انسانها در این منظومه نشان می دهد که رسالت اجتماعی شاعر در مقایسه با شاعران معاصر خود بیشتر در لایه های سطحی پرورده می شود . آنچه ریشه دار و بنیادین است ، رسالت هنری و عاطفی شاعر است . چه ، با نگاهی به تمامیت شعر شهریار چه در قلمرو زبان فارسی و چه در قلمرو زبان آذری در می یابیم که شعر شهریار ، بیش از هر شاعر دیگر روزگارمان با دیالکتیک اجتماعی و روح زمانه ی ملت ما پیوند دارد ، عصیان او ، سازش او ، انتقاد و تاًیید نظر او همه جلوه ای از خواستها و حرکت های همه ی ملت ایران ، بلکه نوع بشریت در فراز و نشیب زندگی اجتماعی است . شاعری که گاه سر از" خرابات علی کور" درمی آورد ، روزی نیز مرثیه سرای دل سوگوار مردمش در یاد کرد باورهای مذهبی و شهادت و ایمان

9

راسخ بزرگان دین و مذهب آن ملت می شود . گاهی به ضرورت هستی و زمان خویش در پی دست یابی به

اندیشه و زندگی مدرن است و گاه نیز به موازات آن اندیشه های نو ، ریشه های خود را در صفا و سادگی زندگی روستایی رها می کند . چیزی که سلایق متفاوت یک ملت موید و نشانگر آن است . اما از طرفی بر مذاق پیشروان حرکتهای اجتماعی چندان خوشایند نیست .

  هر چه هست ، اگر آفرینش این منظومه را حاصل روحیه ی ادیپ وارانه در پی عشق به زبان مادری بدانیم یا حاصل گریز از بن بستهای سر در گمی و غم غربت و بی همزبانی شاعر ، این منظومه ضمن آنکه رستاخیز آرمانها و هستی آسوده ی شاعر است ، حلقه ی ارتباط ما و آشتی هویت چهل تکه و فرد گرای ما با یکپارچگی و بی آشوبی هستی بر باد رفته ی ماست . جهانی که حتی غمهای عارض بر فضای آن نه غم بیگانه شدن و بی هویتی ، که غم رمانتیک و بر خاسته از قانون قدسی و مقدر طبیعت است . نظیر مردن مادر بزرگ یا در حّد دل گزایش از دست رفتن یک جوان عاشق . از رهگذر عبور تابناک خاطرات کودکی و مرور ورقهای جامعه سنتی و روًیاهای پر طراوت شاعر ، اگر چاقویی در دست گرفته می شود برای قسمت کردن سهم غذاهاست نه شکافتن عضو کسی . حضور ارباب در پی انفاق و آبادانی است نه بهره گیری و استثمار از رعیّت ، همچنانکه نگاههای دزدانه از در و دیوار همسایه فنی است از سرشوخی و ظرافت ، نه از روی پرده دری و خیانت .

   پایان سخن اینکه به گفته ی رولان بارت : " وقتی درباره ی آثار نویسنده ای می نویسیم موضوع اصلی نه نویسنده ، بل شیوه ای است که نویسنده ، ما را به گفتن چیزهایی درباره ی خودمان وادار می کند " . (5)

 منابع :

1)در این باره ر ، ک : میر عابدینی ، حسن ، 1377 ،صد سال داستان نویسی ، نشر چشمه ، ج 1 صص 501 تا 505

2) آشوری ، داریوش ، 1380 ، شعر و اندیشه ، نشر مرکز ص 109

3) آبراهامیان ، یرواند ، 1389 ، تاریخ ایران مدرن ، ترجمه ی ابراهیم فتاحی ، نشر نی ، ص19

4) داستایوسکی ، فدور ،1367 ، برادران کارامازوف ، ترجمه صالح حسینی ، نشر آمون ، ج 2 ص 1023

5) احمدی ، بابک ، ساختار و تاًویل متن ، نشر مرکز ، 1372 ، ج 1 ص

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 21:21  توسط گروه ادبیات فارسی استان  |